۱۳۸۸ بهمن ۲۸, چهارشنبه

83

اولین مریضی مو توی ِ تنهایی و دوری دارم تجربه میکنم، اولین مریضی بدون راحت لم دادن و گرفتن ِ لیوانای ِ آب پرتقال و لیمو شیرین و ظرفای ِ شلغم، بدون با هزار ناز و نوازش بردنم دکتر و قرص و شربتارو بهم دادن.بدون ِمدام نگرانی ِ ِتوی ِچشمای ِدیگران.
تنهامو خودم سوپ درس می کنم و یکی درمیون آب نمک قرقره می کنم و قرصی هم بخورم شاید. از پرتقال و لیمو شیرین و شلغمم خبری نیست. نازکش هم ندارم حتی. شبا به زور نفسم بالا میاد و خوابای ِآشفته می بینم و روزام کش میان و با سنگینی سرمو کوفتگی ِبدنم میگذرن، بین تخت و آشپزخونه میرم و میام و میرم و میام.
پریروز از اون روزای ِ با تاریخ ِ تلخ بود ، باز من عزادار ِ اون تیکه از دلم بودن که جا گذاشتمش پیش ِ تو، پیش ِ تو که یه روزی شاید لایقش بودی و حالا نیستی و من نمی دونم که چرا دس بر نمیدارم از این دل خوشی ِ قدیمی ، از این خاطرات ِ قدیمی ِ ناخوش که حال ِ این روزای ِ دوری ِ منو خراب میکنه. که تو دیگه با من نیستی و من ...من باید از تو دل بکنم. تمام ِ روز به دل کندن فکر کردم و تمام ِ شب خواب ِ تورو دیدم و صبحم با گریه شروع شد.
من خوب میشم، و باز یاد میگیرم که خاطرات و یاد و عشق ِ تورو از روزام حذف کنم. من یاد میگیرم.

۱۳۸۸ دی ۱۳, یکشنبه

82



وقتی روز خوش نیست یاد این صفحه می افتم، وقتی منگم از خوابای آشفته ی تکه تکه ی شب ِ قبل، وقتی تنهام و سکوت هست و گذشته هایی که منو دوره کردن و راه نفس کشیدن و بستن، وقتی دنیا سیاه میشه و تلخی ش بیشتر و بیشتر ریخته میشه تو گلوم. میام تا بنویسمو و بغض کنم و ناله، تا فراموش شه همه چیز، خاطره، خواب ، بیداری، روزای کوتاه و شبای طولانی. یه روزایی توی زندگیم هستن که میخوام قابشون کنم و از مغزم بکشمشون بیرون، نه برای مدام خیره شدن بهشون،نه، برای مدام خاک خوردنشون توی انباری ِ خونم تا دهن کجی کنن، حتی به خودم.

در ایینه ات بارانی ست
برای دیم زار گندم و سیب ستان
در ایینه ات ایینه ای ست
و بی پایانی اندوهی
نامت را بیهوده پنهان می کنی
به اتاق کوچکت برگرد.
(رویا زرین)






۱۳۸۸ آذر ۲۳, دوشنبه

81


تمام روز ساعت و عقب جلو کردم و رویا بافتم، تمام روز توی خونه چرخ زدم و به مامان بابا خیره شدم و به حرفاشون گوش دادم و انتظارشونو دیدم، تمام روز رها شدم از مکان و زمان و با نگاه تار ِ خیس از اشک دلتنگی و دوری و بیشتر بیشتر از هر روز تجربه کردم.
باهاشون همراه میشم، صبح خیلی زود، بعد از زود بیدار شدن مامان ، توی تاریکی چای درس می کنه و لباس عوض می کنه، بابا دیرتر بیدار میشه و چای می خورن باهم، آروم حرف میزنن باهم، زودتر از وقتی که باید از خونه میزنن بیرون، توی تاریکی نزدیک صبح کنارشونم توی ماشین، به اتوبان خلوت خیره میشم و سکوت ِ بینشونو اندازه میکنم، گاهی از پرواز حرف میزنن، خوشحالم میدونن، هرچند مامان میگه: کاش ایده هم میومد و دلش میگیره ولی خوشحالن. هوا گرگ و میش ِ که میرسن فرودگاه، مامان جلوی در پیاده میشه و بابا میره توی پارکینگ. با مامان همراه میشم... همه ی چیز سریع میگذره، نگاهای کنجکاو و امیدوار به اعلان پروازا، آماده فرود، فرود، سالن ترانزیت... انتظار... چشم گردونندن میون جمعیت...جابه جا شدن برای دیده شدن، برای دیدن ...خیره شدن به هر نفری که ظاهر میشه روی پله... انتظار.... خندیدن و اشکی که جمع میشه تو چشا.... دست تکون دادن و زیر زبون قربونت برم گفتن... راه باز کردن بین جمعیت و چشم گردونن... انتظار.... جا عوض کردن و خیره شدن به همه آدمای مضطرب چمدون بدست...انتظار.... انتظار.... دیدن چهره عزیز ِ آشنا و آروم شدن.... آغوش.... خنده..... راهی شدن و من که چه بی رمق کشون کشون دنبالشون می کنم، چی هی فاصله م بیشتر میشه و هی گمتر میشم میون جمعیت و چه زود گم میشم.
.
من اینجام، خیلی دور، خیلی تنها، خیلی دلتنگ، و حسادتو برای اولین بار دارم تجربه می کنم خیلی سخت، خیلی نزدیک.


مرا به خانه صدا کن
در ماه برف می بارد
و از روی تمام پل ها
از روی تمام جاده ها و ریل ها
هراسی تازه می گذرد
مرا به خانه صدا کن
سراسر این همه شب زمین
خود را از دور تماشا کردن
که در شیب پل ها و پیچ کوچه ها
دور می شود
وقتی از پنجره ها
حتی چراغها می ترسد
میان باد می گرید
کنار راه می میرد
مرا به خانه صدا کن
(هیوا مسیح)

۱۳۸۸ آذر ۱۹, پنجشنبه

80


بیشتر از یه ماه ِ که ننوشتم، و بارها اومدم یه متن نصفه نیمه نوشتم و سیو کردم و رفتم، این همه تاخیرو دوس ندارم، تاخیرام یعنی گم کردن حسام، همیشه از گم کردنشون ترسیدم و گاهی روزا از هر حسی خالیم، زندگی بی دغدغه و همیشه آروم اینجا گاهی ازم یه آدم یخی میسازه...

نمیدونم چه مرگم ولی هنوز با این زندگی غریبه م، با آدما، با خودم،با روزام، با خونم، با تختم، با لباسام، با خندیدنام، با ناراحتیام، دلتنگیام، خوشی هام، با خودم با خودم با خودم. اینجور آدمی نبودم ولی... یه روزایی واقعا جدا میشم از زمان و مکان، جامو گم می کنم و غریب میشم با همه چیز، روزا میگذره و از شعر دوری می کنم، از دوربینم دوری می کنم، از نوشتن دوری می کنم و میدونم، میدونم اینی که این روزا ساختم از خودم ایده نیست. این آدم ضعیف ِ زودرنج ِاز همه گله دار، گله هایی که هیچوقت دهن باز نمیکنه برا گفتنشون، اونم منی که هیچ حرفی رو دلم نمی موند، منی که آدم ِ مدام بغض و مدام اشک نبود، آدم مدام وا دادن جلوی دیگران، آدم سنگ شدن و بی حس شدن و خالی بودن. ولی شدم، بد آدمی شدم، بد...
روزی آمده بودی
که من تمام نشانی ها را نوشتم
با خط بد نوشتم
و تو تمام خانه ها را گم کردی
بمن نگفتی
همسایه ها گفتند
دیر آمدی
پنجره بوی رطوبت داشت
به من نگفتی
که بیرون از خانه باران است
( احمدرضا احمدی )

۱۳۸۸ آبان ۱۷, یکشنبه

79


یه روزایی هستن که یوبسن، بی روحن، حرفی ندارن برا گفتن، حرفیم برا تو نمیذارن برا گفتن از بس که رو ترش می کنن بهت و با چشای ِ ریز ِ پر از بدیشون خیره میشن بهت،هر بار که یکم میخوای خوشی کنی یا فقط یه لبخند ِ کوچیک بزنی یا حتی فقط اروم باشی چشاشونو ریز می کنن و چین میندازن تو لباشون، نگاهشون تا ته ِ ته ِوجودت میره و یخ میزنی، می لرزی یکم، از اون لرزیدنا که تو وجوت ِ و عجیب آشفته ت می کنه، شادی یادت میره و لبخند خشک می شه به لبات، آرامشت میشه نا آرومی و ترس از اون نگاههای خیره ای که زیر ِ نظرت گرفتن، اون موقعست که تلخ میشی، بی انرژی می شی، روزمرگی میاد تو روزات، روزا که چشم باز می کنی خواب آلود و بی انرژی و همه ی روز خودتو می کشی برای ادامه، برای لبخندای الکی و گوش دادانای اجباری و حرف زدنای بی رمق و تکه تکه، انقدر روزا بی بارن که فقط یکم دلگرمی داری که خوب که گذشتن.حتی یه لحظه هم نیست که آروم بگیری و پایی دراز کنی و چایی بخوری و بلکه کمی حرف بزنی، درد دلی یا فقط از همین حرفای معمولیه هرجایی که خوبن و آروم و روح ِ زندگی توشونه. یه لحظه هم نیست که ریه هاتو پر کنی از هوا و چشاتو ببندی و بلکه بادی بیادو بریزه میون موهات و خنکت کنه و سبک شی از خستگیو کوفتگیه روز ِ ِ سخت. یا یه وقتی باشه برا تو که تو باشی و رازهاتو ودلت و دلتنگیا و خستگیات و غصه های ِ بی دلیل ِ گاه و بی گاه ت و شاید بغضیم بکنی یا اشکی، ولی خوب باشی آروم باشی.
بعضی روزا حسود و بد طینتن، نمیذارن آب ِ خوش پایین بره از گلوت.
پی نوشت: اولین بار ِ که عکسی غیر از عکسای خودم میزارم تو بلاگ، روزای تنگ نظریه.

۱۳۸۸ مهر ۲۶, یکشنبه

78


من از اینجا خواهم رفت
و فرقی هم نمی کند
که فانوسی داشته باشم یا نه
کسی که می گریزد
از گم شدن نمی ترسد.

(رسول یونان)

و این شعر عجیب منو یاد تو میندازه، همونقدر سرد و بی تفاوت و بی رحم، وتلخ، به تلخی همه روزای دور. میدونم که هیچوقت جایی برای آرامش پیدا نمی کنی، (دیگه ناهیم برات نمونده).

۱۳۸۸ مهر ۹, پنجشنبه

77


تمام این دو ماه فرار کردم از گفتن غریبی، غربت، نمی دونم همش حس کردم که لووس شده هی غربت غربت کردن و سنگ ایران ایرانو به سینه زدن، که اگه این جاییو که الان توشم نمی خواستم با همه خوبی ها و بدی ها نمیو مدم و حالا اگه دوست ندارم برمی گشتم. همیشه آدماییو که مدام دم از بدی و سختی غربت زدن و باز دل نکندن ازش به چشم تحقیر دیدم، یه جور مظلوم نمایی بوده برام، یه جور توجیه برای رها کردن دنیای آشنایی که متعلق به تو ِ و چسبیدن به دنیای ناآشنایی که هیچ چیزی نداره که متعلق به تو باشه، اینکه هر چقدرم بمونی، هرچقدرم خوشی کنی، خوشبخت باشی بازم ته ته ش غریبی، بازم ته ته ش یه خار ریز تو سینت هست که حتما گاه بی گاه، بی بهونه و با بهونه یادت میاره اینجا خونت نیست.

گاهی از خودم می پرسم که من همه ی اینارو می تونم تاب بیارم؟! می تونم تمام عمرم حسرت به دل ِ روزمرگی های کوچیک و ساده ایران باشم، حسرت به دل آرامش توی خونه بودن، کنار عزیزا بودن؟! می تونم رفاه و آرامشیو داشته باشم و مدام حس کنم که نه اینا که متعلق به من نیست، اینکه مدام حس دزدیو داشته باشی که از مال دیگران دزدیده یا جیره خوری که چشمش به جیب دیگران ِ.نه اینکه حتما باید سگی زندگی کنی یا بهت احترام نذارن و به چشم یه خارجی ببینندت تا این حسارو داشته باشی نه. سگی زندگی نمی کنم، خوب می خورم و می پوشم، جای درس می خونم که خود سوئدی ها هم آرزو دارن توش درس بخونن و احترامی دارم که توی کشور خودمم نداشتم ولی....

شاید دارم تند میرم، شاید اینایی که می گم حسای ِ همین چند ماه اول باشه، شاید وقتی بگذره انقدر پوست کلفت بشم که مثل خیلیایی که اینجا هستن حتی انکار کنم ایرانی بودنمو، یا انقدر دور بشم که مثل خیلیا هیچ تصوری از حال و هوای ایران برام نمونه.

حسامو می نویسم که شاید روزی باشه که بخوام یادم بیاد ماههای اول بهم چی گذشت، که چه سوالایی مدام تو سرم چرخ زد، که شاید خوشحال بشم که بخونمو و حس کنم که حالا آرومترم یا بی قرارتر بشم از حال بدترم. که جاییو برای ادامه پیدا کنم که دل خوشی باشه توش، آرامش باشه.چه اینجا باشه، چه کشور خودم. حسامو می نویسم که فراموش نکنم، که چون عزیزن می خوام که موندنی باشن تو این صفحه.
.
به این شب ضامن دار
پشت نمی توان کرد.
رو در رویش
با فاصله ای بنشین
ومسیر استخوانی ِانگشتانش را
حدس بزن.
(عباس صفاری)