۱۳۸۸ تیر ۲۰, شنبه

65

برای سومین بار کتاب " عادت می کنیم" زویا پیرزاد و می خوندم، نه برای دوست داشتنش فقط برای خوندن یه روزمرگی برای اروم شدن ولی نا آروم تر شدم، دلم یه دوست خوب خواست، یه رستوران همیشگی وحرفایی که آشنا باشن و تکراری، دلم یه خونه امن خواست یه گوشه تهران که شبیه تهران نباشه و مهمونایی که ناخونده باشن و عزیز و یاد گذشته و شادی های بی سبب. دلم یه آقای زرجو خواست با همه غیر واقعی بودنش، با همه خودخواهی های ندارشتش،درکی که داره و همه همدم بودنش.
رفتن و دل کندن سخت ِ، نگاه کردن به همه چیز و همه کس طوری که انگار بار آخر ِ، طوری که بخوای تا روزها و ماهها فراموش نکنی و دلتنگ نشی، سخته دل کندن از همه ی عزیزا و خاطرات و مکان ها. و پذیرفتن همه جدیدها حالا غیر ممکن به چشم میاد.

نه راهی به رویا میرسد
نه رویایی به راه.
(گروس عبدالملکیان)

۵ نظر:

نیلوفر یعقوب پور گفت...

ایده عزیزم کاش می شد لحظه ها را منجمد کرد...

نیکزاد گفت...

این کتاب رو بارها و بارها خوندم ایده. دقیقا به همین دلایلی که شمردی و کماکان در عین حسرت انگیزی، دلپذیره!

ideh گفت...

دور از جون نیلو خانم، میخوای هممونو به کشتن بدی!!؟؟ ;)

ideh گفت...

خوب دیگه نیکزاد ِگل بعضی داستانا نوشته شدن تا حسرت بدن و دل خوشیه دروغکی :) ممنون که سر میزنی :*

الناز گفت...

حسم به این کتاب یه جوری بود انگار تجربه اش می کردم.الانو نمی دونم.
تلفنتو جواب ندادی نگران شدم.اصفهانی؟برگشتی؟