
روزاي عجيبي ِ اين روزا من كم پيش مياد كه حسي داشته باشم، طبق زمان حسامو بدست ميارم و مدام فقط توي زمان حال حركت مي كنم، عيد داره مياد و امروز من اولين ماهي قرمزا و تخم مرغارو كنار خيابون ديدم و چقدر ذوق زده شدم، مثل بچه ها خنديدم و چشام برق زد. دو سال بود كه براي اومدن عيد هيچ ذوقي نداشتم، همش بخاطر خاطرات تلخ اون عيد كذائي و خودخواهياي تو و مگه ميشه كه فراموش كنم تلخياتو و زهري كه ريختي توي روزاي خوش ِ عيدم. ولي ديگه الان مي دونم كه بخاطر حماقتهاي بزرگ خودم و تو در حق من نبايد كه لذت اين روزارو خراب كنم و ميدوني يه چيزي بين خودمون بمونه، غير از اين نوشته هاي پراكنده ديگه هيچي از تو باقي نمونده هر چند كه مي دونم و مي دوني كه همينم زياديه.
.
گوش گربه گم شده است
يك پا و نيمي از دم پشمالويش
پيدا نيست
كودك كلافه مي شود
از من چه كاري ساخته است!
(حافظ موسوي)
۳ نظر:
سلام . خیلی خوبه که امسال ذوق عید داری .حالا من بر عکس تو ام . امثال اصلا ذوق و شوقی برای رسیدن عید ندارم . یه موقعی وقتهایی که دمغ بودم این شعر رو میخوندم واسه خودم.
وقتی شکستی و دیدی شکستنی ست
وقتی بریدی و دیدی بریدنی ست
بر عرش تکیه کن ، بر خویش تکیه کن
وقتی رها شدی و نشد هیچ کس رها
تنها شدی ،غریب ،
تنها تر از تمام غریبان روزگار
بر عرش تکیه کن ، برخویش تکیه کن
وقتی ز موج حادثه باری دلت گرفت
گویی تو گنگ خوابدیده و عالم تمام کر
تو عاجزی ز گفتن و خلق از شنیدنش
بر عرش تکیه کن بر خویش تکیه کن
راستی یه چیزی یادم رفت . خیلی دوست دارم وبلاگ داشته باشم. تو بلاگر یه وبلاگ درست کردم حالا چه طوری میتونم یه لینکدونی مثل مال تو داشته باشم. اگه راهنمایی ام کنی ممنون میشم
دوست عزيز لطف كن برام آدرس ميلتو بفرست، تاكمكت كنم اگه راهنمايي مي خواي.متوجه سوالت نمي شم.
ارسال یک نظر