
امروز روز خوبي بود وقتي 2شب ِ كه من از خير خواباي آشفتم گذشتم و آروم مي خوابم، وقتي صبحها خونه خلوته و من با اراده خودم بيدار مي شم، وقتي امروز كلاس نقد عكس داشتم و لذت نشستن سر اين كلاس غير قابل وصف ِ وقتي استاد ِ عزيزم،آقاي شاهرودي، يه دريچه جديد ِدنياي عكاسيو برامون باز مي كنه و زمان زود مي گذره و همه ما براي 3 ساعت مداوم بهت زده خيره ميشيم.
امروز روز خوبي بود وقتي سر كلاس به اين رسيدم كه:نه،منم دارم تكرار ميشم توي عكسام و عكاسم هويت داره و فقط بي هوا و بي فكر شاتر نمي زنم. وقتي ديدم كه ترسا و آرزوهام توي عكسام فرياد مي زنه و چه خوب كه من نمي ترسم از اين فريادا.
امروز روز خوبي بود وقتي من و نيلو كلي پياده روي كرديم و حرف زديم و سر از كافه 78 درآورديم و دم نوش سفارش داديم و با آب جوش و سبزي مواجه شديم و ياد گرفتيم كه چطور بايد دمش كنيم و بعد سعي كرديم روشنفكر باشيم و آب قند جلومونو سر بكشيم و البته كه نيلو موفق تر از من از اين امتحان بيرون اومد و بعد من جريمه شدم كه چاي نخورم ، و خدا ميدونه به كدوم دليل ابلهانه توي 78 ِ كوفتي چاي ممنوع بود و ما تهديد شديم و خندهاي بلندمون اونارو عصبي كرد تا رو ترش كنن به 2تا غير روشنفكر ِاممول، و همه اينا خيلي عالي بود و ديدن كلي جيزاي جديد توي بازار روز و آشنايي با خوردني هاي چيني و كاهوهايي كه 10سال جونمون مي كنه و تعقيب شدن مدام و خستگي ناپذير. و نشر ثالث و همه كتاباي اونجا كه چقدر دلمون مي خواست.
و پياده روي طولاني براي رسيدن به خونه و خوشحال كردن مامان و بخشيده شدن شايد و نگاه كردن يه فيلم ِعالي* با همه واقعيت هاي تلخش و بغضي كه هي گلومو چنگ زد. و باز ديدن دو قدم مانده به صبح با شنيدن مرغزار گفتگو و بينندگان جان بودن و بعد تا زدن اين شب.
و امروز كه روز خوبي بود.
* Changeling
۲ نظر:
فکر کن که انقدر روشنفکر باشیم که بریم تو یه کافه یخ نوش گوجه فرنگی سر بکشیم البته با نی هورت بکشیم
روزای دوشنبه را دوست دارم
حتي فكرشم نمي تونم بكنم!! دوست حون ِمن بووووس
ارسال یک نظر