
وقتی روز خوش نیست یاد این صفحه می افتم، وقتی منگم از خوابای آشفته ی تکه تکه ی شب ِ قبل، وقتی تنهام و سکوت هست و گذشته هایی که منو دوره کردن و راه نفس کشیدن و بستن، وقتی دنیا سیاه میشه و تلخی ش بیشتر و بیشتر ریخته میشه تو گلوم. میام تا بنویسمو و بغض کنم و ناله، تا فراموش شه همه چیز، خاطره، خواب ، بیداری، روزای کوتاه و شبای طولانی. یه روزایی توی زندگیم هستن که میخوام قابشون کنم و از مغزم بکشمشون بیرون، نه برای مدام خیره شدن بهشون،نه، برای مدام خاک خوردنشون توی انباری ِ خونم تا دهن کجی کنن، حتی به خودم.
در ایینه ات بارانی ست
برای دیم زار گندم و سیب ستان
در ایینه ات ایینه ای ست
و بی پایانی اندوهی
نامت را بیهوده پنهان می کنی
به اتاق کوچکت برگرد.
(رویا زرین)
در ایینه ات بارانی ست
برای دیم زار گندم و سیب ستان
در ایینه ات ایینه ای ست
و بی پایانی اندوهی
نامت را بیهوده پنهان می کنی
به اتاق کوچکت برگرد.
(رویا زرین)