اين روزا تمام زمانم توي رفت و آمد و تلويزيون نگاه كردن و پاي نت بودن مي گذره و فكر نكردن به هيچ، هر نوع فكر و خيالي به نظر احمقانه مياد. اين روزا خودمو نمي شناسم و نمي تونم بفهمم چه حس و حالي دارم.كم حرف و بي حوصلم،و خسته،دلم مي خواد تمام روز توي تختم بمونم يا جلوي تلويزيون لم بدم و خودم باشم و خودم و هيچكس نباشه، و من باز مجبور نباشم اين مسير لعنتي و طي كنم تا چيزايي كه دوست ندارم ببينم و مجبور نباشم جواب اين تلفناي لعنتي و بدم كه از سر محبت و توجه و من چقدربيرهم شدم اين روزا كه با اكراه جوابشونو ميدم تا خودخواه باشم و نخوام حرف بزنم از جيزي كه حتي حرف زدن در موردشم عذاب ميده. ولي باز رفت و آمد و تلفن و بي حسي من و باز اين روزا كه مي گذره،ولي سخت
.
امشب منم
اولاد خوابگزار بابونه و خيزران
كه هق هق پنهانم
از پشته يكي شبتاب مرده
به هر هفت آسمان بلند رسيده است
(سيد علي صالحي)

كنم كه اين شلختگي من باز كار داد دستم ولي نه انگار اين خواب!!و صبح خبر بدي تو راه!!از صبح يه مار بزرگ تو شكممه هي پيچ و تاب مي خوره بعد كم كم ميره بالا،مي پيچه دور قلبم،هي تنگ تر مي كنه محاصرشو، دست مي ذارم روي سينم، فشار مي دم، تكون مي خوره و بالا تر ميره حالا رسيده به گلوم، راهشو بسته 