۱۳۸۷ بهمن ۱۲, شنبه

27

اين روزا تمام زمانم توي رفت و آمد و تلويزيون نگاه كردن و پاي نت بودن مي گذره و فكر نكردن به هيچ، هر نوع فكر و خيالي به نظر احمقانه مياد. اين روزا خودمو نمي شناسم و نمي تونم بفهمم چه حس و حالي دارم.كم حرف و بي حوصلم،و خسته،دلم مي خواد تمام روز توي تختم بمونم يا جلوي تلويزيون لم بدم و خودم باشم و خودم و هيچكس نباشه، و من باز مجبور نباشم اين مسير لعنتي و طي كنم تا چيزايي كه دوست ندارم ببينم و مجبور نباشم جواب اين تلفناي لعنتي و بدم كه از سر محبت و توجه و من چقدربيرهم شدم اين روزا كه با اكراه جوابشونو ميدم تا خودخواه باشم و نخوام حرف بزنم از جيزي كه حتي حرف زدن در موردشم عذاب ميده. ولي باز رفت و آمد و تلفن و بي حسي من و باز اين روزا كه مي گذره،ولي سخت
.
امشب منم
اولاد خوابگزار بابونه و خيزران
كه هق هق پنهانم
از پشته يكي شبتاب مرده
به هر هفت آسمان بلند رسيده است
(سيد علي صالحي)

۱۳۸۷ بهمن ۹, چهارشنبه

26


دوربينم توي دستمه، لبهاي لنزش كج و كوله شده، دارم فكر مي Font sizeكنم كه اين شلختگي من باز كار داد دستم ولي نه انگار اين خواب!!و صبح خبر بدي تو راه!!از صبح يه مار بزرگ تو شكممه هي پيچ و تاب مي خوره بعد كم كم ميره بالا،مي پيچه دور قلبم،هي تنگ تر مي كنه محاصرشو، دست مي ذارم روي سينم، فشار مي دم، تكون مي خوره و بالا تر ميره حالا رسيده به گلوم، راهشو بسته


نفسام به شماره مي افته، به سختي مياد و ميره ، توي اتاق كوچيكم راه ميرم، دوربين و ميگيرم دستم و شروع مي كنم به عكس گرفتن از اضطرابم، كتاباي كتابخونمو ميريزم بيرون تا بعد از 6ماه مرتبشون كنم ولي راه گلوم هنوز بسته است،ميزنم بيرون!!ولي


وارد مي شم، راهروهاي مه گرفته طولاني و پهن، ديواراي كثيف و كهنه، آدماي رنجور، رنگ پريده، افسرده، بالباساي رنگ و رو رفته، سرگردون، پريشون، درا جلوم باز مي شن و من ميون اون همه صورتاي شبيه بهم،صورت مهربونشو پيدا مي كنم، ولي بين اين آدما، تو اين اتاقا!! مار توي گلوم پيچ مي خوره و پيچ مي خوره داره بغض ميشه، ميزنم بيرون، حالا داره اشك ميشه! اشك! اشك!اشك!


نه اينا همش ادامه كابوساي شبانه منه!آره من هنوز بيدار نشدم!راحتم بذارين!بذارين آروم بخوابم!آروم

!

۱۳۸۷ بهمن ۴, جمعه

25

باز روزا تو كسالت و بي خيالي مي گذره، توي فكر نكردن به فردا و همه ي كاراي نكرده اي كه وقت زيادي هم براي انجامش نيست، باز توي خواب و خواب و بي قراري حتي توي خواب، روز دور بودن از همه چيز و پرسه توي خونه و خيابون براي هيچ.براي گذروندن روزا.تا بلكه زودتر بگذرن و تو حتي نمي دوني گذرشون چي مي خواد به ارمغان بياره، ولي مي گذره، مي گذره، مي گذره.خوب يا بد مي گذره و هيچ وقت نمي توني جلوشو بگيري و اين گذشتن گاهي چه آرامش عجيبي ميده، اين اطمينان آرامش دهنده به اينكه امروز مي گذره و فردا مي ياد و فردا هم مي گذره و اين دور مارو دور مي كنه از فاجعه
اينجا من روزاي خلوتي به شب مي رسونم، از اين روزا خسته ام ولي تواني ام براي تغييرشون ندارم، دارن پيرم مي كنن، من هر روز خميده تر مي شم، صدام بيشتر به خس خس مي افته،چروكيده تر مي شم و غر غرو و بي حوصله و مي دونين ديگه حتي اميد اومدن فردا هم كاري نمي تونه بكنه برام چون برام كابوس خميده تر شدن.انگار كه اينجا موندم فقط براي يه معجزه،تنها چيزي كه حتي تو تاريك ترين لحظه ها هم نمي تونيم بگيم كه انتظارشو نمي كشيم، منتظر يه معجزم،براي اين روزاي خالي
!!
اي معجزه خاموش
يك حادثه روشن شو
يك لحظه، فقط يك آه
جنس شكفتن شو
(مگه ميشه از صداي داريوش مست نشد و عاشق؟)

۱۳۸۷ بهمن ۱, سه‌شنبه

24

شده يكيو اونقدر دوست داشته باشي كه هر چي هم بگذره، هر كاريم كنه و هر چيم زخم زده باشه باز شبايي باشه كه دل تنگ بشي، نه دلتنگ دوباره بودن باهاش نه،دلتنگ فقط يه لحظه كه باشه تا به اسم صداش كني و باز بگه: جانم خانوم خوشگل من؟شده بخواي براي يه لحظه دزديدن زندگيش هر چي ميخوان بدي؟شده تو خودت بشكني و بشكني و بشكني و هيچكس نفهمه و نفهمه و نفهمه؟
؟شده انقدر درد بندازن به جونت كه به زبونت بياد كه نفرين كني و بگي لعنت... و اونقدر عزيز باشه كه دهنتو ببندي و آتيش بزنه وجودتو نفرين نكرده ات ولي باز نگي كه نكنه
....
كاش ميدونستم به كدوم جرم كه گرفتار اين عذاب ابدي شدم...كاش ميدونستم
.
بوي خاگينه و خاك مي دهي
بوي كامل دلتنگي و گندم
با من بگو در كدام اجاق كهن
طعم آتش را چشيده اي؟
ناصر نصيري

۱۳۸۷ دی ۳۰, دوشنبه

23




چيزي و كه 2ماه بخاطرش مضطرب بودم و سگ دو ميزدم و كابوس ميديدم گذروندم، هنوز نمي دونم سر جلسه چه غلطي كردم، به كسايي كه هي ازم مي پرسن امتحان چه جور شد هي بايد بگم كه بد نشد و بد نشد و بد نشد،و حقيقت اينه كه خودمم نمي دونم چي شد.اين چند روز دور خودم چرخيدم و چرخيدم و چرخيدم.حالا همه چيز عجيب شده وقتي بلا تكليفمو گيج، وقتي روزارو مي گذرونم بدون كوك كردن مدام ساعتم،بدون استرس هميشگي و تلاش هميشگي براي فكر نكردن به امتحان و نتيجه،وقتي ديگه كارايي و كه دوست دارم بخاطر اين امتحان لعنتي لازم نيست كه عقب بندازم و وقتي باز شروع كردم به مزه مزه كردن لذت هاي كوچيكي كه توي تنهاييم كشف ميشه.لذت باز لم دادن و كتاب خوندن توي ظهرهاي آروم اتاقم، خيره شدن به سقف و فكر كردن به هيچ توي آرامش،لذت كز كردن گوشه اتاق وقتي گرمي ماگ دستاي هميشه سردموگرم مي كنه و بخارش نوك دماغم سرخ، لذت پرسه زدن توي كتاب فروشيا و نشستن توي كافه ها و خيره شدن به صندلي خالي روبروم و


...


با اين وجود هنوز روزاي سختم تموم نشده، هنوز بي حوصله اموگيج، هنوز كلي كار نكرده دارمو كلي شرمندي و حس گناه از اين همه باري كه رو دوش مامان و بابا گذاشتم، هنوز كابوساي شبانم همراهمن، هر ظهر، هر شب.و من هر روز در مقابلشون ضعيف و ضعيف تر مي شم


باز عكاسي روشني روزام شده دار لذت ميده بهم، اين روزا تنها حس خوب داشتن وقت بيشتر براي عكس گرفتن و عكس گرفتن، و اصلا هم مهم نيست كه عكسا خوب از كار در بيان يا به لعنت خدا هم نيارزن.