
من از اینجا خواهم رفت
و فرقی هم نمی کند
که فانوسی داشته باشم یا نه
کسی که می گریزد
از گم شدن نمی ترسد.
و فرقی هم نمی کند
که فانوسی داشته باشم یا نه
کسی که می گریزد
از گم شدن نمی ترسد.
(رسول یونان)
و این شعر عجیب منو یاد تو میندازه، همونقدر سرد و بی تفاوت و بی رحم، وتلخ، به تلخی همه روزای دور. میدونم که هیچوقت جایی برای آرامش پیدا نمی کنی، (دیگه ناهیم برات نمونده).
۲ نظر:
چیزی نیست عادت میکنی.
چیزی نیست عادت میکنی. کم کم زندگیت شکل میگیره و جزوی از جامعه میشی. من اینجا هرگز خودم رو طفیلی یا سر سفره کس دیگه حس نکردم چون بهائ اینجا بودنم رو هر لحظه دارم میدم، اما حس بد تر اینه که برمیگردی ایران و میبینی فاصله آات ا دوستهات زیاد شده و کم کم فقط شاهد پیر شدن عزیزانت هستی. اگر میتونی یک سفر کوتاه برو ایران و نگذر تنهایی زیاد روت اثر بگذره.
ارسال یک نظر