۱۳۸۸ مهر ۸, چهارشنبه

76

دیشب موقع خواب، وقتی تو تاریکی خیره شده بودم به سقف، نمی دونم چرا همینجوری بی دلیل یاد سالهای مدرسه افتادم، یاد روزای آخر شهریور، یاد شب اول مهر که کتابارو جلد می گرفتم، یاد وقتی بچه تر بودم و مامانم این کارو برام میکرد، خودمو دیدم که روی زمین زانو زدم و به مامانم نگاه می کنم که داره کتابامو جلد می گیره و سالهای بعدش که خودم می نشستم وسط کلی پلاستیک و کتاب و چسب و کتابامو جلد می گرفتم، یاد حسای عجیب غریب شب قبل از شروع مدرسه افتادم، یاد بوی نوی کتابا که چقدر تمیز و سفید بودن، یاد ورق زدن کتابام افتادم که حالا نمی دونم با علاقه بوده یا بی میلی!! ( نه میدونم با ذوق بوده و حالا می تونم برق چشمامو موقع ورق زدن ببینم)
یاد روزی افتادم که هر سال تکرار می شد، وقتی می رفتیم مغازه عمو سعید و کلی دفتر و مداد و خودکار می خریدیم، یاد خوشی که از میون اون همه نوشت ابزار نو و تازه بودن داشت و اینکه هرجی می خواستیم بر می داشتیم و بعد با کلی پلاستیک پر بر می گشتیم خونه. یاد خوشی چیدن همه اون وسایل نو افتادم توی کمدم، یاد همه دفترای نویی که روی هم می چیدم کنار کتابا و همه اون مدادا و خودکارا و پاک کنای رنگارنگ. یاد اینکه اون شب اولین و آخرین شبی بود که همه چیز اونقدر نو و مرتب و کامل بود و برای همین چقدر خیره شدن به اون کمد و دوست داشتم.
و فردا که لباسای نو تنم می کردم، لباسایی که بوی تمیزی و اتو می داد، مقنعه ای که سرم می کردم و کیف و کفش نو و همه جدیدایی که برام شروع می شد، هر سال سرِ یه زمان خاص، اتفاقات شیرین تکرار می شد با کلی حس عجیب که هنوز که هنوزه نمی تونم بفهممشون.
چقدر شاد بودیم اون موقع، چقدر زندگی آرومی بود، چه دلخوشی های ساده ای داشتیم و جه ساده خوشبخت بودیم.
دلم برای اون روزا تنگ شده، روزایی که هیچوقت فراموش نمی شن و هیچوقتم بر نمی گردن.

۳ نظر:

دیوونه گفت...

منو برگردوندی به سال ها قبل . بله کاملا" درست میگی . اون زمان همینجوری بود اما الان اونقدر همه بدنبال پول هستن که چیزای قشنگ زندگی رو فراموش کردن.نوشته ی خوبی بود. موفق باشی

نیلوفر یعقوب پور گفت...

وای ایده اولین سالیه که مهر ندارم، بی تاب هیجان روز اول مدرسه و شب نخوابیدنشم، دفتر کتابا

ideh گفت...

منمنون از اینکه سر زدی به اینجا دیوونه، توهم موفق باشی

نیلو جونم نگو که این حسارو موقع دانشگاه هم داشتی!