۱۳۸۸ خرداد ۳, یکشنبه

59


از اين روزا كه گذر كنم، حتما بيشتر هواي نوشتن به سرم ميزنه و پناه ميارم به اين خونه، شايدم باز دل نوشتي داشته باشم يا حس نوشتي، شايد باز روزاي دوري باشن و آدماي دورتري كه بخوام براشون حرف بزنم و دلتنگ ِ بودنشون باشم، شايد روزاي شادي بيان كه من بي تاب فرياد زدنشون باشم.

اين روزا كه بگذرن شايد باز دل خوش بشم به صداي شاتر دوربينم، به اديت همه عكساي خوبي كه خيلياشونو ميتونم دوست داشته باشم، شايد باز آروم بشم با پرسه توي شهر كتاب و باز روزي بياد كه هوس كنم با همه گرماي اين روزا بزنم بيرون و بي هدف پرسه بزنم توي خيابونا.

اين روزا كه سفر كنن شايد باز هوس حرف زدناي طولاني به سرم بزنه، هوس خنديدناي بلند بلند و سرخوشي هاي بي دليل و بودن با همه دوستاي عزيز ِ خاطرات ِ خوش، شايد باز دل خوش بشم به فردا، و فراموش كنم اين روزاي مرده ِ پر از اضطرابو.

روزاي پيش رو دوست دارم براي هر خبري كه همراهشون دارن، براي هر سرنوشتي كه مي خوان برام رقم بزنن، خسته ام از انتظار، خسته ام از شمردن روزا و نگاه هزارباره به تقويم هاي مختلف، از فكراي هزار جوره ِ بي حاصل، از اين روزاي بي حاصل خسته ام.

دلم قدم ِ رسيدن به روزاي نو مي خواد چه پامو رويِ زمين گرم بذارم چه مرداب.



.


۲ نظر:

نیلوفر یعقوب پور گفت...

وای چقدر این که داره می ره مثل نقش یه دختری که داشت خودش و می کشتا، یادته، کجا دیده بودیمش؟!!

ideh گفت...

آره چه خوب كه جلوشو گرفتيم ماها !:) :*