دلگيرم، اين چند روز گاه و بي گاه بغض مي كنم و اشكام گونه مو خيس مي كنه، دلتنگم، مي دونم، تنهام،مي دونم، خيلي وقته كه كسي نبوده كه بخوام براش درد دل كنم، خيلي وقته، دلم براي خواهري گلم تنگ شده، دلم براي حرف زدن و حرف زدن باهاش تنگ شده تا همه چيزو آسون بگيره وبرام آسون كنه، تا بخنده و بغلم كنه، تا ببوستم و من گونه هاي گرمشو حس كنم و بفهمم كه تنها نيستم، كه هركسم نباشه، هر كسم تنهام بذاره،هر كسم قلبمو بشكنه، اون هست، اون هميشه هست، و هميشه خواهر عزيزم مي مونه تا بهتر و بيشتر بدونه و بفهمه و من هميشه به چيزي برسم كه اون بهم گفته.و حس كنم كه:چه خوب كه آيدا رو دارم.و چقدر دلگير كه تو اين روزاي سخت كم دارمش،كم، خيلي كم.
۱۳۸۷ آذر ۲۵, دوشنبه
۱۳۸۷ آذر ۱۵, جمعه
21

از خواب صبح جمعه ميگذريم و شال و كلاه مي كنيم ميريم يه جايي خيلي نزديك به خونه هاي امنمون.جايي با خيابوناي شلوغ و رهگذرايي بيگانه با اونايي كه هر روز مي بينيم، با كوچه هايي باريك و پيچ در پيچ با پستي بلندي هاي زياد، كوچه هايي بي نام و جور وا جور با پله هاي سنگي و سيماني و خاكي، بلند و كوتاه، پهن و باريك.جايي دور كه رفت و آمد چند ساعته توش هم،به نفس نفس مي ندازتت، شلوارتو گلي ميكنه و كفشاتو لجني، جايي كه زندگي روزمره آدماش يه داستان بلند و درد آور.هممون مي شناسيمش، هممون حتما چند باري شباي جمعه اونجا بوديم تا كباب بخوريم و قليون بكشيم و خوش باشيم، غافل از فاجعه اي كه هر لحظه همون طرفا اتفاق مي افته و ما چقدر ازش دوريم.امروز صبح رفتيم يه جايي خيلي نزديك به خونه هاي امنمون، و خيلي دور از اونا، رفتيم فرحزاد، دره فرحزاد
محله هايي مثل فرحزاد زيادن، جاهايي كه مهاجرا بهش پناه ميارن به اميد داشتن كار و زندگي بخور نميري كه خودشونم نمي تونن اسمشو بذارن زندگي.اينجور محله ها پرن مرداي كارگر و نمكي و بيكار، اونايي كه همون دستمزد ناچيزم مجبورن خرج كرك كنن، كسايي كه سالم از شهرشون ميان توي اين محله ها و اعتياد همه گير اونجا دامن گيرشون ميشه، اين محله ها پر از زناي نحيف و درد كشيده اي كه خيلي راحت باهات درد دل مي كنن و از شوهر معتاد يا بيكارشون برات ميگن، از بجه ناخلف يا بيمارشون، از نداريشون و گذروندن روزاي گرسنگي و خاري.اين محله ها پرن از بچه هاي معصوم ،نوجوناي سركش و جوناي معتاد و الاف
گشت و گذار چند ساعته توي فرحزاد چنگ ميزنه به دلتو اشك مياره به چشمات، از داشته هات خجالت ميكشي، از همون داشته هايي كه تا ديروز بهشون افتخار مي كردي، از زندگي مرفه و راحتت، از مدركت، از ماشين و پولايي كه جمع كردي، از خونه راحت و آرومي كه داري،از آرامشت، رفاهت،ثروتت،شعورت، عشقت...از همه چيز، از همه چيز بدت مياد وقتي دستاي خاليه مردم اونجارو مي بيني. وقتي ميبيني كه فقر چه جور همه زندگيشونو به آتيش ميكشه
تمام روز به بنفشه، محمد،خوشبو؛ رسول فكر مي كنم، به چشم هاي زيبا و معصوم و خنده هاي قشنگشون، به بازي هاي كودكانشون، به پاهاي گلي و صورتاي خاك آلودشون، به لباساي پاره و كثيف و رنگ و رو رفتشون، به آيندشون فكر مي كنم كه يه داستان تكراري براي همشون تكرار ميشه، تباهي.
به امير ارسلان فكر مي كنم،به اينكه الان كنار كياناي محبوبش با اسب چوبيش بازي ميكنه، به اينكه حتما سردشه توي اون اتاق چند متري بدون بخاري، به اينكه شايد صابخونه امشبم برق و قطع كرده،به اينكه نكنه گرسنه باشه.به اينكه باباش تا كي زير ظلم صابخونه كار ميكنه و اصلا اگه براي اون كار نكنه سرنوشت بهتري در انتظارش هست،به آيندش فكر مي كنم به اينكه با يه پدر و مادر كركي قرار چه بلايي سرش بياد.دلم ميگيره،دلم ميگيره ولي كاري نمي تونم بكنم و اين از همه چيز آزاردهنده تر
دارم مي نويسم تا آروم تر شم، تا شايد تصوير اون صورتاي زيبا و درد كشيده كمتر آزارم بده،تا شايد براي سوالايي كه همش برام تكرار ميشن جوابي داشته باشم،تا شايد كمتر به فقر و گرسنگي و اعتياد و سياهي فكر كنم. ولي مگه ميشه؟؟
اين اون عدالتيه كه انقدر ازش برامون حرف زدن؟؟يعني خدا از اين دلاي پر درد و نگاهاي معصوم خبر داره؟؟يعني صداي كمك خواستنشونو ميشنوه؟؟يعني به دعاهاشون گوش ميده؟؟يعني مريضي و گرسنگي و قرباني شدن بچه هاي معصومشونو مي بينه؟؟يعني...؟؟پس كجاست؟؟به چه جرمي داره مجازاتشون ميكنه؟؟
محله هايي مثل فرحزاد زيادن، جاهايي كه مهاجرا بهش پناه ميارن به اميد داشتن كار و زندگي بخور نميري كه خودشونم نمي تونن اسمشو بذارن زندگي.اينجور محله ها پرن مرداي كارگر و نمكي و بيكار، اونايي كه همون دستمزد ناچيزم مجبورن خرج كرك كنن، كسايي كه سالم از شهرشون ميان توي اين محله ها و اعتياد همه گير اونجا دامن گيرشون ميشه، اين محله ها پر از زناي نحيف و درد كشيده اي كه خيلي راحت باهات درد دل مي كنن و از شوهر معتاد يا بيكارشون برات ميگن، از بجه ناخلف يا بيمارشون، از نداريشون و گذروندن روزاي گرسنگي و خاري.اين محله ها پرن از بچه هاي معصوم ،نوجوناي سركش و جوناي معتاد و الاف
گشت و گذار چند ساعته توي فرحزاد چنگ ميزنه به دلتو اشك مياره به چشمات، از داشته هات خجالت ميكشي، از همون داشته هايي كه تا ديروز بهشون افتخار مي كردي، از زندگي مرفه و راحتت، از مدركت، از ماشين و پولايي كه جمع كردي، از خونه راحت و آرومي كه داري،از آرامشت، رفاهت،ثروتت،شعورت، عشقت...از همه چيز، از همه چيز بدت مياد وقتي دستاي خاليه مردم اونجارو مي بيني. وقتي ميبيني كه فقر چه جور همه زندگيشونو به آتيش ميكشه
تمام روز به بنفشه، محمد،خوشبو؛ رسول فكر مي كنم، به چشم هاي زيبا و معصوم و خنده هاي قشنگشون، به بازي هاي كودكانشون، به پاهاي گلي و صورتاي خاك آلودشون، به لباساي پاره و كثيف و رنگ و رو رفتشون، به آيندشون فكر مي كنم كه يه داستان تكراري براي همشون تكرار ميشه، تباهي.
به امير ارسلان فكر مي كنم،به اينكه الان كنار كياناي محبوبش با اسب چوبيش بازي ميكنه، به اينكه حتما سردشه توي اون اتاق چند متري بدون بخاري، به اينكه شايد صابخونه امشبم برق و قطع كرده،به اينكه نكنه گرسنه باشه.به اينكه باباش تا كي زير ظلم صابخونه كار ميكنه و اصلا اگه براي اون كار نكنه سرنوشت بهتري در انتظارش هست،به آيندش فكر مي كنم به اينكه با يه پدر و مادر كركي قرار چه بلايي سرش بياد.دلم ميگيره،دلم ميگيره ولي كاري نمي تونم بكنم و اين از همه چيز آزاردهنده تر
دارم مي نويسم تا آروم تر شم، تا شايد تصوير اون صورتاي زيبا و درد كشيده كمتر آزارم بده،تا شايد براي سوالايي كه همش برام تكرار ميشن جوابي داشته باشم،تا شايد كمتر به فقر و گرسنگي و اعتياد و سياهي فكر كنم. ولي مگه ميشه؟؟
اين اون عدالتيه كه انقدر ازش برامون حرف زدن؟؟يعني خدا از اين دلاي پر درد و نگاهاي معصوم خبر داره؟؟يعني صداي كمك خواستنشونو ميشنوه؟؟يعني به دعاهاشون گوش ميده؟؟يعني مريضي و گرسنگي و قرباني شدن بچه هاي معصومشونو مي بينه؟؟يعني...؟؟پس كجاست؟؟به چه جرمي داره مجازاتشون ميكنه؟؟
اشتراک در:
پستها (Atom)